مثلِ کابوس، مثلِ رؤیا
داستان شایسته تقدیر مهندس یوسف شیروانی دوست، کارشناس بهداشت حرفه ای معاونت بهداشت دانشگاه علوم پزشکی فسا در نخستین دوره جایزه ملی ادبی " نه به تصادف "
آرش، کاپوتِ ماشین را بالا زد و نگاهی به قمقمهی آب رادیاتور انداخت. به نظرش کافی آمد. ماشین را هفتهی پیش سرویس کرده بود و برای همین لازم ندید به شاخص روغن دست بزند. کاپوت ماشین را محکم بست و ساک مسافرتی قرمز رنگ را از دست زنش گرفت."چقدر سنگینه، خانم." "وسایل دو شب مسافرته دیگه." مرجان به غُرغُرهای آرش عادت داشت و بیشتر از این ادامه نداد.آرش وسایل را در صندوق عقب گذاشت و برای تحویلگرفتنِ باقی وسایل به سمت درب حیاط رفت.
مرجان از همان داخلِ خانه گفت: "آرش، همهی مدارک رو برداشتی؟ کارت ماشین، گواهینامه، بیمهی ماشین." "آره خانم، برداشتم. حالا بازم یه نگاه میکنم. زاپاس هم نگاه کردم؛ سالمه." آرش ادامه داد: "پس دخترها، کجان؟ چرا نمیان؟ دیر شد. زودتر راهی بشیم که به شب نخوریم." مرجان وسایل را که به دستِ آرش میداد، دخترها را صدا زد: "پریسا! مهسا! بجنبید دیگه شب شد." دخترها با ساک کوچک مسافرتیشان که هر دو صورتیرنگ بودند، از اطاقهایشان بیرون آمدند. مهسا موهایش را یک بافه کرده و پریسا دماسبی بسته بود. پریسا سه سال از مهسا بزرگتر بود و همین باعث میشد حس مسئولیتِ بیشتری داشته باشد.
"اومدیم مامان." آرش ساکهای مسافرتی را ازشان گرفت و در صندوقِ عقب جا داد. "مگه سفر قندهار میرین؟ چه پُر و پِیمونش هم کردن!" دخترها خندیدند و صندلی عقب نشستند.مرجان گفت: "کمربند یادتون نره، دخترها." مهسا گفت: "ما دیگه برای چی مامان؟" پریسا گفت: "صندلیِ عقب و جلو نداره. همهی باید کمربند ایمنی را ببندیم." مهسا چیزِ نامفهومی را زیر لب غُرغُر کرد و کمربندش را بست.مرجان از اینکه لازم نشد تا دخالت بکند و پریسا ماجرا را جمع کرده، لبخند رضایتآمیزی زد.
آرش بسماللّهی گفت، ماشین را استارت زد و نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت نُه صبح بود."خانم، لطفاً گوشیت رو هم روشن کن تا نقشه رو هر جا ازت پرسیدم، راهنماییم کنی." مرجان سری تکان داد و به صندلیِ عقب نگاهی انداخت. برعکسِ همیشه که دخترها سرشان به گوشی گرم بود، اینبار داشتند از دیدنِ مناظرِ بیرون لذت میبُردند.آرش چشمهایش را مالید و دهاندرّه کرد. نگاهی به ساعت دیجیتال خودرو کرد. کمی مانده به دوی بعد از ظهر بود. به صندلیِ عقب نگاه کرد. دخترها که تازه نهار خورده بودند، به خواب عمیقی فرو رفته بودند. مهسا طبق معمول سرش را روی شانهی پریسا گذاشته بود و آبِ دهانش از گوشهی لب هایش شَتَک میزد. آرش خواست به مرجان بگوید سَرِ بچه را درست بگذارد اما دید مرجان هم به خواب رفته است. عینک آفتابی روی چشمش بود اما از نگاه ثابتش اینطور برمیآمد که در خواب عمیقی است. آرش، باز دهاندرّه کرد و شیشهی ماشین را کمی پایین داد تا باد به صورتش بخورد و خواب از سرش بپرد. برای چند دقیقهای خوب بود، اما باز احساس میکرد چشمانش دارد گرم میشود و تصویرهای دور و برش محو و محوتر میشدند. از صبح، یکسره رانندگی کرده و به جز نهار برای چیز دیگری توقف نکرده بود.آرش دوباره چشمهایش را مالید و کش و قوسی به خودش داد. سرعت ماشین روی صد کیلومتر بود. حوصلهاش نمیشد ماشین را کنار بزند و استراحت کند. اینطور که خودش حساب کرده بود تا چهارِ بعد از ظهر به بندر میرسیدند و نمیخواست از برنامه عقب بیفتد. از سوی دیگر، پلکهایش از سنگینیِ نهار گرم شده بود. از آینه به دخترها نگاهی کرد که مثل فرشتههای معصوم به خواب رفته بودند و به عروسکِ خرسیِ مهسا نگاه کرد که پُرزهای نرم قهوهای رنگ داشتند و مهسا در آغوشش فشرده بود.آرش دل به دریا زد و ثانیهای چشمهایش را روی هم گذاشت اما خیلی زود از صدای پریسا از خواب پرید.
"بابا! بیداری؟" آرش به صندلی عقب نگاه کرد و مهسا را دید که خون از سرش به روی شانهی پریسا شَتَک میزد. میخواست از جا بپرد، اما انگار چیزی او را به صندلی قفل کرده بود. شیشهی جلوی ماشین خُرد شده بود و از آینهی بغل دید که مرجان روی کف جاده افتاده است و ردّ خونش روی زمین نقش بسته بود.مهسا با صورتی کبود، عروسکِ خرسیاش را به سمتِ آرش گرفت و گفت: "بابا، نگاه کن عروسکم چی شده؟" آرش، عروسک خرسی مهسا را دید که خون روی سرش دَلَمه بسته بود. خواست فریاد بزند که صدای بوق ماشینی شنید و پلکهایش را چند بار محکم مالاند. از آینهی عقب دخترها را نگاه کرد که آسوده خوابیده بودند و نفسِ راحتی کشید. مرجان عینک آفتابی را از روی چشمهایش برداشت و گفت:
"چیه آرش؟ خستهای؟ خیلی زودتر از اینها باید میزدی کنار. هر چی هم که میگم به خرجت نمیره. بزن کنار." آرش ماشین را آهسته به کنار خلوتی راند و آسوده سرش را روی فرمان ماشین گذاشت تا استراحت کند. یک خوابِ آسوده و ایمن. یک خوابِ راحت که قیمتش با جانِ همهی اعضای خانوادهاش برابری میکرد.
